ای گل ز لوح خاطر من گم نمی شوی
در صفحه صفای چمن گم نمی شوی
هر چند چون تو صدهزاران گل شکفته است
در نوبهار دشت و دمن گم نمی شوی
پیراهن تو کهنه و خوش آب و تاب نیست
ای خوش سخن تو در پیرهن گم نمی شوی
از تو هزار گونه سخن می رود ولی
در لابلای موج سخن گم نمی شوی
موج بلا گر روز و شب بارد به سینه ات
در گیرو دار رنج و محن گم نمی شوی
ای جمله جان که عالمی مست از صفای توست
چون جان تویی در هیبت تن گم نمی شوی
خوش گوی و خوش سخن و خوش صلابتی
در خیل طوطیان شکرشکن گم نمی شوی
برچسب: خاطر,
نویسنده: حمید جعفری